زیر سایه خیالی کلبه تنهایی

امشب به قصه دل من گوش میکنی فردا مرا چو قصه فراموش میکنی
نویسنده : علیرضا غفاری سالاری - ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٩
 

 




مشب به قصه ی دل من گوش میکنی
فردا مرا چو قصه فراموش میکنیی
دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش میکنی
در ساغر تو چیست که با جرعه نخست
هوشیار و مست را همه مدهوش میکنی
می جوش میزند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش نمی کنیی
گر گوش میکنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش میکنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پُر است
حرمت نگاهدار اگرش نوش میکنی
سایه چو شمع شعله در افکندۀ بجمع
زین داستان با لب خاموش میکنی


دستانم گرمی دستانت را می خواهد پس دستانم را به تو میدهم

 

قلبم تپش قلبت را می خواهد پس قلبم را به تو میدهم

 

چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد پس نگاهم از آن توست

 

عشقم تمامی لحظات تو را می خواهند وبرای با تو بودن دلتنگی میکنند

 

دل من همانند آسمان ابری از دوری تو ابری است

 

درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان انتظار چشمانت را می کشند

 

پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.

 

عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت.


















برای زنده بودن دلیل آخرینم باش

 

من بی می ناب زیستن نتوانم
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم


امشب از اون شباست که من، دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بیخبری اسیر میخونه بشم
امشب از اون شباست که من، دلم میخواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها، دردمو فریاد بزنم

دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون
تو زندگی چقدر غمه، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی، تلخه بهت هرچی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
دست رفاقت نمیدم، دست رفاقت نمیدم

از این همه دربدری، تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی؟ این قصه های طاقته
از این همه دربدری، بلب رسیده جون من
به داد من نمیرسه خدای آسمون من

دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون
تو زندگی چقدر غمه، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی، تلخه بهت هرچی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم

دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی، تلخه بهت هرچی بگم

دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی، ...

بیدل وخسته دراین شهرم ودلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست

شب به بالین من خسته به غیرازغم دوست
زآشنایان کهن یار وپرستاری نیست

یارب این شهرچه شهریست که صد یوسف دل
به کلافی بفروشیم و خریداری نیست

فکر بهبودی خود ای دل بکن ازجای دگر
که اندراین شهر طبیب دل بیماری نیست

 



صفای اشک و آهم داده این عشق
دل دور از گناهم داده این عشق
دو چشمونت یه شب آتیش به جون زد
خیال کردم پناهم داده این عشق

چنون عاشق چنون دیوونه حالم
که می خوام از تو و از دل بنالم
هنوزم با همین دیوونه حالیم
یه رنگم، صادقم، صافم، زلالم

تو که عشقو تو ویرونی ندیدی
شب سر در گریبونی ندیدی
نمی دونی چه دردی داره دوری
تو که رنگ پریشونی ندیدی

عزیز جونم، غم عشق تو کم نیست
سوای عشق تو هر غم که غم نیست
گله کردی چرا می نالم از درد
دیگه این ناله ها دست خودم نیست

چنون عاشق چنون دیوونه حالم
که می خوام از تو و از دل بنالم
هنوزم با همین دیوونه حالیم
یه رنگم، صادقم، صافم، زلالم

 

ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را ... خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را ... التفاطی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را ... تا اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود ... جان من این همه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی ... همره غیر به گلگشته گلستان باشی

هر زمان با دگری دست به گریبان باشی ... زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی ... یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد ... به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود ... غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود ... یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه ی خون من زار نمی باید بود ... تا بدین مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست ... موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد ... جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد ... هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستم ها دگری با من بیمار نکرد ... هیچ کس این همه آزار من زار نکرد

گر زآزردن من هست غرض مردن من ... مردم و آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است ... بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است ... روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است ... جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم ... چون شود خاک بر آن خاک زارت باشم

مدتی هست که حیرانمو تدبیری نیست ... عاشق بی سر و سامانمو تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانمو تدبیری نیست ... خون دل رفته ز دامانمو تدبیری نیست

از جفای تو بدین سانمو تدبیری نیست ... چه توان کرد پشیمانمو تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم ... عاجزم چاره ای من چیست چه تدبیر کنم

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است ... گل این باغ بسی سر به روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ... ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است ... نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است

دیگری این همه بیداد به عاشق نکند ... قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و می دانی تو ... به کمند تو گرفتارم و می دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو ... داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو

خون دل از مژه می بارم و می دانی تو ... از برای تو چنین زارم و می دانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز ... از تو شرمنده ای یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نو که آزرده شوم از خوی ات ... دست بر دل نهم و پا بکشم از کوی ات

گوشه ایی گیرم و من بر نیایم سوی ات ... نکنم بار دگر یاد قد دلجوی ات

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکوی ات ... سخنی گویم و شرمنده شوم از روی ات

بشنو پند مکن قصد دل آزرده ای خویش ... ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ای خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم ... از سر کوی تو خودکام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم ... از پی ات آیم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو من تیره سرانجام روم ... نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد ... جان من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی ... یار شو با من بیمار چه می پر هیزی

چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی ... بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی ... نه حدیثی کنی ازهار چه می پرهیزی

که تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن ... چین برافروزن و یکبار به ما حرف مزن

درد من کشته شمشیر بلا می داند ... سوز من سوخته داغ جفا می داند

مسکن ام ساکن صحرای فنا می داند ... همه کس حال من بی سر و پا می داند

پاکبازم همه کس طوق مرا می داند ... عاشق همچو من از نیست خدا میداند

چاره ای من کن و مگذار که بیچاره شوم ... سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت ... چهره آلوده به خونابه جگر خواهم رفت

تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت ... گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت

نه که این بار تو هر بار دگر خواهم رفت ... نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

چند در کوی تو با خاک برابر باشم ... چند آمال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو بقدر از همه کمتر باشم ... از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم

میروم تا به سجود بت دیگر باشم ... باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو از تو کشم ناز و تقابل تا کی ... طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

سبزه ای دامن نسرین تو را بنده شوم ... ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم ... گره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم

حرف نا گفتن و تمکین تو را بنده شوم ... طرز محجوبی و آیین تو را بنده شوم

اله اله ز که این قائله اندوخته ایی ... کیست استاد تو اینها ز که آموخته ایی

این همه جور که من از پی هم می بینم ... زود خود را به سر کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من این همه غم می بینم ... همه کس خرم و من درد و الم می بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم ... هستم و آزرده و بسیار ستم می بینم

خورده بر حرف درشت من آزرده مگیر ... حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم ... از تو قطع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم ... همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم ... خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی بنگاری سهل است ... سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

 

بغض پائیزی ابرم

بغض پاییزی ابرم بغض یک غروب غمناک            شاهد شکستن من قطره بارون رو خاک
غربت هر چه غروب غم هر چه ابر دنیاست          کوله بار این غریبه جاده دربه ردی هاست
میون تنهای دنیا شده تنهایی نصیبم          کاش که بودی و میدیدی اینجا بی تو چه غریبم
 کاش میدونستی که بی تو مرگ تدریجی هستی    یاد تو تنها رفیق توی هوشیاری و مستی

من هوای گریه کردن تو صدای گریه من     یاور خوب و نجیبم بی تو من خیلی غریبم
بی تو هر لحظه یه قرن هر نفس زخم کشنده    تنها با گفتن اسمت رو لبام میشینه خنده
آخ که این فقط یه لحظه است بعد از اون های های گریه ست  جای هر آواز اینجا هر صدا صدای گریه ست
من هوای گریه کردن تو صدای گریه من     یاور خوب و نجیبم بی تو من خیلی غریبم


ای غم، تو که هستی از کجا می آیی؟

هر دو به هوای  دل  ما   می آیی؟

 

باز آی و قدم به روی چشمم بگذار

چون اشک به چشمم آشنا می آیی!


یک قصه بیش نیست غم عشق و وین عجب

                                                        کز هر زبان می شنوم نا مکرر است

غم دوری عشق

از بهر غم گر بر کس بری پناه             

                                   هم غم به جا ماند و هم آبروبری

غم دوری عشق

گر نمی دیدم در این دنیا تو را                        گر نبودم با تو هرگز آشنا

گر در آن محفل نبودی همچو شمع           یا نمی دیدم تو را در بین جمع

گر زهر بیگانه ای بیگانه تر                      می گذشتم از کنارت بی خبر

گر نمی کردی بسوی من نگاه                       با نگاهی نمی رفتم زراه

عاشقی گر در سرشت من نبود            یا که عشق سرنوشت من نبود

این زمان جانم زمهرت پر نبود                   سینه ام منزلگه عشقت نبود 

گر چه دیدم در رهت دائم بلا                   وای برمن گر نمی دیدم تو را

غم

بنام ایزد زیبا          

نمیتونم    خدایا  ،   دیگه   بسه          شکسته  این  دل  زارم ، شکسته

به  زیبائیت  قسم  طاقت  ندارم           دلم میخواد به صحرا سر بزارم

به جائی که  کسی  من رو نبینه          که راحت اشک ، رو گونم بشینه

بگو آخر خدا یا  من  چه  کردم          چه  کردم  که سراسر اه و دردم 

نخو استم  آرزوئی   من  ز دنیا          خوده  دنیا  به  من  داد  آرزو را 

خودش تخم محبت تو دلم کاشت         چرا پس یک دفه ازریشه برداشت

نخواست من آرزویی داشته باشم        چرا  دنیا  می خواد  از هم  بپاشم

دیگه من هیچی ازدنیا نمی خوام         دلم  میگه ، دیگه  همرات نمی یام

می گه خستم ز دنیا، خیلی خستم        میگه این بار دیگه بد جور شکستم 

میگه چون آرزوم رفت ورها شد       حالا  که  از غم  و قصه  سوا  شد

حالا که من شدم زخمی  و پاره         نمی تو نم  بیام  همرات  دو با ره

 میرم  همراهه  عشقه  نابه  دنیا         می رم هر جا  بره همراش خدایا 

دلم پر پر شد  و با  آرزو رفت         چرا اومد ، چرا تنهام گذاشت رفت

مرا به یادخواهی آورد

بسه دیگه بهونه، آهای دل دیونه


خونه ی عشقمونو، با قهر نکون ویرونه

 

تو قلب من همیشه، عشق توموندگاره


این همه قهر و آشتی، بازیه روزگاره



بس دیگه دلواپسی، توی این هوای بیکسی


نمونده از من نفسی، اگه به دادم نرسی


نازک دلهِ دیونه، از عشق تو میخونه


شب خونه کوچه گرده ، میخواد عاشق بمونه

------------

یه عالمه شعر وغزل تو چشم تو نوشته


فقظ یه با نگام بکن که تو نگات بهشته


اگه بگم دوست دارم، که باورت نمیشه


قلب تو از یه سنگه و قلب من از یه شیشه

این دل عاشقو میخوام که خاک راهت کنم


بیا میخوام وجودمو خرج نگاهت کنم


دلم میخواد که تا ابد غم از چشات نباره


کاشکی خدا غصه هاتو تو قلب من بذلره

غم دوریت چه کنم